1- از دیشب سر درد دارم: شعار می دادیم. تیر هوایی می زدن. فرار می کردیم. دود خیابونا رو گرفته بود: سطل آشغال آتیش می زدیم. گاردیا می ریختن. در خونه ها برای پناه دادن باز می شد.می رفتیم تو خونه ها… شب، پر از درد و خستگی برگشتیم خونه. ما باخته بودیم…
2- جمع شدیم دانشکده: دیشب ریختن کوی و بچه ها رو زدن. 3تا از بچه ها تیر خوردن. خوابگاهیا ترسیدن. میگن امشب بد تر میشه. خبر و شایعه رو نمیشه تمییز داد. موسوی گفته فردا ساعت 4 تظاهراته، میدون انقلاب. پردیس مرکزی تیر اندازی شده. خبر مرگ یکی از دوستا رو می شنوم. سرم داره می ترکه. مردم کتک می خورن و اوباش خطاب میشن. می زنیم بیرون. گاردیا امیر آباد رو بستن.”خدا به خیر کنه”. یوسف آباد شلوغه: پر از پرچم و شعار و ریش و خنده های چندش آور. نگاهم به ماشین کناری می افته و کشیده میشه به روبان سبز دور دست راننده اش. انگشتام رو V می کنم و می گیرم بالا. لبخند و چشمک ریزش زنده ام می کنه…
3- خوابیده ام رو تختم. سرم داره منفجر میشه. بهم خبر دادن که “انصار” ریخته تو کوی و داره بچه ها رو قلع و قمع می کنه. دور اتاق راه میرم. رو پام بند نمیشم…
من چرا بیدار نمیشم خدا؟
شکرانه ی قلع م قمع کردن برگزار شد امروز
این کابوس لعنتی هم یه روز تموم میشه
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
دیروز یه زن باردارو زدن تو خیابون. جلو چشم همه و کسی جرات تکون خوردن نداشت. بعدم یه آمبولنس بی سر و صدا اومد بردش. اینجا اهوازه و و جب به وجب مامور با بتوم ایستاده.
man nemidonam chera hich kodom az halat haye toro nadaram
bayad yezare roo xodam kar konam
همه چی افتضاتر شده
قانون رنگ سبز و قهوه اي نميشناسه… اينجا آفتاب قانونه، مي كشه و ميميري، همين…
اينجا آفريقاست. قرمزي خون رنگ جوهر قلم فقيدان دوست.
چند تا از متن هاتُ خوندم!
بسسسسی زیبا!
I love them!:D